محمد على مجاهدى
262
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
گفتى : گناه او چه ؟ كه شمرش گلو بريد * انصاف و رحم و جود و مروت گناه اوست جز اين كه شد زيارت او زندگىفزا * ديگر چه چاره بهر غم عمركاه اوست ؟ بر كربلاى او نرسد فخر كعبه را * كان يوسف عزيز امامت به چاه اوست سبط نبى فروغ ده جرم نيّرَيَن * رخشنده آفتاب سپهر وفا حسين 3 اى دل اگر تو را قدرى درد دين بود * قدر حسين و تغزيهاش بيش از اين بود انصاف ده كه جسم تو بر خوابگاه ناز * و آن گه به خاك آن بدن نازنين بود ؟ اين شرط دوستى است كه او تشنهلب شهيد * ما را به كام شربت ماء معين بود ؟ ما آب سرد را به تكلف خوريم و او * سيراب ز آب خنجر شمشير لعين بود ؟ ما اشك ازو مضايقه داريم و چشم ما * بر چشمهسار كوثر خلد برين بود ؟ ما آب شور بسته بر او كوفيان فرات * اين فرق بين كه با اثر مهر و كين بود ؟ او بيدريغ سر دهد از بهر ما به تيغ ؟ * ما را دريغ ازو دلى اندهگين بود ؟ ما پروريم جسم خود از ناز و اى دريغ * كآن جسم نازپرور او بر زمين بود ! عشرت كنيم و تغزيهاش مىكنيم نام * حاشا كه راه و رسم محبت چنين بود ! هر لحظه سرگذشتى ازو گوش مىكنيم * ناگشته زيب گوش ، فراموش مىكنيم ! 4 اى چرخ از كمال تو تيرى رها نشد * كازادهاى نشان خدنگ بلا نشد دور تو بر خلاف مراد است اى دريغ * بس كام ناروا شد و كامت روا نشد ! از بو البشر گرفته بگو تا به مصطفى * آن كيست كز تو خسته تيغ جفا نشد ؟ آدم نشد جدا ز تو از گلشن بهشت * يا نوح از تو غرقه بحر فنا نشد عيسى نگشت بسته دارت ؟ چرا نگشت ! * يحيى نشد قتيل ز تيغت ؟ چرا نشد ! دندان مصطفى نشكست از عناد تو ؟ * يا حمزه از تو خسته زخم عنا نشد ؟ نشكافت از تو تارك حيدر به تيغ كين ؟ * يا درد دل حواله خير النساء نشد ؟